تبليغاتX
فقط نگاه می کنم...


سلام...

 

 

قرار بود دو نفر از یه شرکت خدماتی بیان برای نظافت خونه اش و خاله کوچیکه حسابی ترسونده بودتش که هیچ اعتباری به دوتا مرد کارگر غریبه نیست...

از صبح رفتم پیشش که تنها نباشه و اگه کمکی از دستم برمیومد براش انجام بدم.

نوه زیاد داره...

اما تنها مادر بزرگ منه...

شروع کردن به تمیز کردن دیوارای پذیرایی و تمام تابلو ها و بشقاب های تزئینی رو بر می داشتن و تمیز می کردن...

اون بنده ی خدا هم نشسته بود روی مبل و دلش شور می زد که کارا خوب و به موقع تموم بشه..

دیوارای پذیرایی آخراش بود که...

یه نیگا به من انداخت و گفت عکس باباحاجی رو از رو دیوار بردار بده من...

از رو دیوار جدا کردم و قاب رو دودستی سپردم بهش و رفتم یه گوشه...

دلم می خواست زیر چشمی نیگا کنم که چجوری غبار رو از رو عکس بابا حاجی پاک می کنه...

دلم نیومد...

رومو برگردوندم...

 

 

 

 

 

امشب یک رب مانده به ده

مراقب کامنت های "نامربوط" که با اسم و آدرس نویسندگان وبلاگ یک رب مانده ثبت می شود، باشید.

 

نوشته شده در ساعت توسط بهروز(مخاطب خاموش)|

سلام...

 

 

همیشه می دونست کدوم اشتباهم از روی حواس پرتیه...کدوم از رو بی سوادی...

برای همین همیشه اجازه می داد غلط هایی رو که از روی حواس پرتیه، اصلاح کنم.

نمره های دیکته ام معمولا خوب میشد....

                                             ای کاش روزگار، یکم از معلم کلاس اولم یاد می گرفت.

                  

 

 

روزگـــــ ـار(بشنوید)

از وبلاگم در وورد پرس

 

 

 

و امشب یک رب مانده به ده

مراقب کامنت های "نامربوط" که با اسم و آدرس نویسندگان وبلاگ یک رب مانده ثبت می شود، باشید.

 

نوشته شده در ساعت توسط بهروز(مخاطب خاموش)| |

سلام...

 

ادوار مختلف تاریخ:

قبل از بیگ بنگ، بعد از بیگ بنگ

زمان دایناسورا، بعد از انقراض دایناسورا

قبل از اختراع خط، بعد از اختراع خط

قبل از مشروطه، بعد از مشروطه

زمان شاه، بعد از انقلاب

قبل جاسبی....

و حالا بعد از جاسبی...

 

 

سوال جدید استخدامی :

کدوم دانشگاه درس خوندید؟    الف)آزاد                           ب)سراسری

اگه سراسری خوندید کدوم گزینه؟   الف)شریف                    ب)سایر دانشگاه ها

اگه آزاد خوندید کدوم گزینه؟   الف)زمان جاسبی     ب)بعد از جاسبی

 

 

 و امشب یک رب مانده به ده

مراقب کامنت های "نامربوط" که با اسم و آدرس نویسندگان وبلاگ یک رب مانده ثبت می شود، باشید.

نوشته شده در ساعت توسط بهروز(مخاطب خاموش)| |

سلام...

چندی پیش در وبلاگ وزین! دانه های ریز حرف یه پست جالب خوندم و از ایده اش بسیار خوشمان آمد. فلذا تصمیم گرفتم بومی سازیش کنم و با همون ایده با دوستان خودم شوخی کنم.

 

 

اصل مطلب : مرغی از خیابان رد شد.

حالا هر بلاگر در مورد این موضوع چی می نویسه یا چجوری می نویسه :

 

 


آقای صفرونیم :

جمله بسیار ساده است، مرغی از خیابان رد شد. تمام. اما حقیقت اینست که نه تمام نشده. من نمی خواهم راجع به مرغ هایی که رد شده اند قضاوت کنم و یا مرغ های بی اراده را به سخره بگیرم. من نگران این هستم که از آن طرف خیابان راجع به این طرف خیابان قضاوت نشود. تبعیضی نباشد. می بینید؟ حتی من هم خودم را آنطرف تر خیابان تصور می کنم و این نتیجه ی بی عدالتی در حق مرغ هاست.

نقاشی آقای صفرونیم تقدیم به حرف هایی که به سختی کلمه می شوند

پیشنهاد :

انیمیشن فرار مرغی / کتاب سوپ مرغ و جوجه برای روح/شتر مرغ در منزل از آقای صفرونیم/ مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک/ و چند تا پست دیگه باز از خودم/


 

فاخته (دیوانه نامه) :

ادما کلن چند دسته هستن :

اونایی که مرغشون یه پا داره.

اونایی که مرغشون از خیابون رد میشه.

اونایی که وقتی می خوان برن دست به آب یادشون میره اول پای چپ رو بذارن داخل.

پی اس : پست طولانی شد.عکس نداریم.


 

رضا کوشالشاهی (شب است امروز) :

در این مملکت حتی مرغ ها اجازه دارند از خیابان رد شوند ولی من مجبورم دو سال از بهترین زمان زندگی ام را در حال پا مرغی رفتن باشم. در این مملکت مرغ ها مجبورند روی خاک کثیف تخم کنند و من در فکر این باشم که سیگار چند است. نه.من نه تخم مرغ های دو زرده ی وطنی را می خواهم و نه قوقولی قوقولی دم اذان صبحی که از سر ریا باشد. من سیگار می خواهم. با این خاک کثیفتون.

گیلکی نوشت : تی عشق جی مو کُرکم، باور ندانی : قدقد


 

الهام خانوم (گوناگون) :

مرغ از خیابان رد شد..

و پرنده ها آواز می خوانند...

و آبشار ها می ریزند...

و ابر ها خوش و بش کنان از کنار هم می گذرند و

هر قدقد نوید تخم مرغیست و باز

مرغی از خیابان رد شد.


 

کافه تیراژه :

و مرغ از خیابان رد شد. و پیاده ها سوار شدند و سوارها پیاده. و خیابان مدینه ی فاضله ی مرغ ندیده ها شد و در این هبوط تاسف، کسی نفهمید این خیابان نبود که مرغ از آن رد شد، بلکه این مرغ بود که با پاهایش خیابان، زمین و جهان را به عقب می راند. آری پس با هر عبور، گذاری هست. آیا نه اینست؟


 

کاغذ کاهی :

دیروز بر آن شدیم تا با یکی از دوستان که تو پست شماره هفتصد ازش اسم برده بودم از خیابون رد بشیم. نکته ای که هست اینه که اینجا برای رد شدن از خیابان مثل ایران لازم نیست اول نیت کنی بعد سمت چپ رو نگاه کنی و بعد سمت راست، یه مامور گذاشتن سر هر چهار راه که بهش می گن ورکلس آفیسر(workless officer) که اون این کارا رو بجای تو انجام میده. خلاصه داشتیم رد می شدیم که دیدیم یه مرغی داره از خیابون رد میشه. شونصد تا عکس ازش گرفتم گذاشتم تو ادامه مطلب. ببینید.


 

علیرضا مرندی :

مرغی از خیابان رد شد می بینی؟

گربه ها همه کِنِف شده اند

مرا سرزنش نکن ، من پشت پنجره ام

من همین منم که می بینی


 

یکی به من می خندد :

دیروز تو مسیر برگشت از محل کار مرغی رو دیدم که داشت از خیابون رد می شد.

کمی به فکر فرو رفتم. ما آدم ها علاوه بر مرد درون و زن درون و کودک درون، مرغ درونی هم داریم که میلش به گذار است. گذار از خیابان ها و همین میل و مرغ درون است که در هر لحظه ای که باشیم درون ما قدقد می کند و مارا وسوسه می کند که باید گذشت و نماند. دیروز فقط یک مرغ بود که از خیابان گذشت ، اما من فکر می کنم که بعضی از ادم ها علاوه بر مرغ درون یک خر درون هم دارند که گاهی در تصمیم گیری هایمان نقش بسزایی دارد.


 

تنهایی :

مرغی از خیابان گذشت...

و تو هم از من...

و من تنها.

photo by : me


فقط نگاه می کنم :

اینو شما بگید....


برای این شوخی از چند نفر از دوستان اجازه گرفتم و باقی هم گذاشتم به حساب جنبه ی بالاشون ..

امیدوارم کسی از این شوخی چیزی به دل نگیره...

 

نکته ی یکی مانده به آخر اینکه به امید خدا سه شنبه از ساعت ۱۸-۱۵:۳۰ همراه الهام بانو و آقای صفرونیم در اینجا (کلیک کنید) حضور به هم خواهیم رساند...بسیار خوشحال می شویم دوستان بیشتری تشریف بیارن و ببینیمشون...

به احتمال زیاد این آخرین قرار وبلاگی سال ۹۰ می باشد.

 

در آخر اینکه امشب یک رب مانده به ۱۰

 

 

نوشته شده در ساعت توسط بهروز(مخاطب خاموش)|

سلام...

 

 

اگه همون موقع که زنگ بیدار باش موبایل صدا کرد بیدار می شدم و ۵ دیقه بیشتر نمی خوابیدم، اگه تو حموم زیر دوش ۲ بیت شعر کمتر می خوندم، اگه ۵ دیقه وقتی رو که برای اتو کردن لباس صرف کردم دیشب برا این کار کنار می ذاشتم، اگه روز قبل شکلات می گرفتم و چند دیقه سر بقیه پول معطل مغازه دار نمی شدم...

اگه یک دیقه بیشتر دنبال اتوبوسی که پشت چراغ بود می دویدم، اگه معطل اتوبوس بعدی نمی شدم و با همون اولین تاکسی می رفتم، اگه بجای تاکسی های خطی سوار ماشین های گذری می شدم، اگه مسافری که جلو نشسته بود، بعد از چراغ سبزی پیاده می شد که در عرض چند ثانیه تبدیل به یه چراغ قرمز ۱۲۰ ثانیه ای شد، اگه راننده تاکسی از میون بر می رفت و نمی افتاد تو ترافیک اول صبح نیایش...

شاید شاید شاید...

اتفاق جور دیگه ای رقم می خورد و من سر ساعت به کنکور ارشد نمی رسیدم.

 

 

 

و باز هم نوستالـــــــــــژی 


و امشب یک رب مانده به ده

 

 

 

 

روز مهندس به تمام مهندسا مبارک ،  بخصوص به آفای صفرونیم ، به جناب بابک خان اسحاقی ، آقای جعفری نژاد بسیار عزیز ، مرجان خانوم معمار بزرگ ، سرکار خانوم رفعتی ، جناب آقای صاد دوست دوست داشتنی ، نوید خان گل ، سرکار خانوم تیراژه ی عزیز ، مهرشاد رفیق عزیز خودم ، نسیمه خانوم ، لیلا خانوم از رفقای قدیمی و ز.ع و باقی دوستانی که از قلم انداختم.

نوشته شده در ساعت توسط بهروز(مخاطب خاموش)| |

 

 

سلام...

 

حرف منو بحث چیز دیگه ایه..اصن از اولش هم اینجور نبود که خلاصه اینجوری شد...یعنی کلا تا اینجوری میشه یه حالتی پیش میاد که از هرجهت منحصر بفرد و خاصه که براحتی نمی شه ازش گذشت...خیلی وقتا اینجوری می شه و من تصمیم می گیرم دیگه مثل سابق با قضیه برخورد نکنم و دلیلشم همون حالته ولی در کل فکر خوبیه که ما این کار رو انجام بدیم و بخواین اینجوری دقیق بشیم تو مسئله و خوب این رو هم نمی شه نادیده گرفت که راهکار خاصی رو باهاس طی طریق کرد...از اصول هم قاعدتا نباید به سادگی گذشت...اینجور اتفاقات خیلی تاثیر گذارن از دید من که به هر حال تا اونجا که می تونیم باید ازشون درس بگیریم و به فکر چراییشون باشیم....ابتکار عمل رو بدست گرفتن یه نکته ی کلیدیه و اوج ماجراست اگه بشه باید همه رو یکجا جمع کرد و به این موارد و بخصوص این اتفاق دامن زد که کاسه ی چه کنم چه کنم دست گرفتن مال الان و این شرایط نیست...شاید به نظر بی ربط باشه ولی همونجور که چند خط بالاتر گفتم می شه ریز شد توی مسئله و دید بقیه ی آدمارو باهاش عوض کرد و برای همین موضوع این مرحله از کش و قوس ها فرصت خوبیه. نمی خوام سوسه بیام و شمام فک کنید سفسطه ای در میونه ... ولی خوب بالاخره به آدم بر می خوره... ولی میشه باهاش کنار اومد و ابهامات و ایهامات رو بهم زد و به سادگی قضیه رو رفع و رجوع کرد...حتی اگه شد کج دار مریز و اگه بخوایم منصف باشیم می بینیم که بار کج هم دولا دولا به منزل می رسه اگر چه دیرو زود داره ولی سوخت و سوز نداره.

 

 

 

 

عنوان پست : عنوان پروژه ایه که برای درس طراحی مکانیزم ها ارائه کردم و کلا ۳ صفحه بود.

 

امشب یک رب مانده به ده

 

 

 

 

 بعد نوشت : خیلی چیزا ظاهر بی ربط و گنگی دارن...ولی در حقیقت واقعا بی ربط و گنگن

نوشته شده در ساعت توسط بهروز(مخاطب خاموش)| |

سلام...

 

 

از دارو خونه اومد بیرون                                                            

خواست "قرص"هایی رو که کلی بالاشون پول داده، بذاره تو جیبش...

یه لحظه مکث کرد: نه...جیبام " قرص " نیست...          

 

 

بر اساس یک داستان واقعی                   

 

 

              

 

 یکم نوستالژی هم بد نیست


 و  امشب یک رب مانده به ده 

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط بهروز(مخاطب خاموش)| |

سلام...

 

یک رب مانده تا ساعتی رُند شود...

یک رب مانده تا قطاری حرکت کند...

یک رب مانده تا خورشید در جایی غروب کند...

یک رب مانده تا دیداری تازه شود...

یک رب مانده به یک جدایی...

یک رب مانده تا اتاق یک تنهایی، تنگ تر شود...

یک رب مانده تا رنگ نقاشی دیوار بزرگ شهر، کامل خشک شود...

یک رب مانده به یک قرعه کشی...

یک رب مانده تا مثال نقضی پیدا شود...

یک رب مانده تا اعترافی امضا شود...

یک رب مانده تا آن ها به قله ی کوه برسند و بلند فریاد بزنند و بعد در سکوت و آرامش کامل به پایین نگاه کنند و به چیزی غیر از فتح یک قله فکر کنند...

یک رب مانده تا یک داستان قدیمی از نو روایت شود...

یک رب مانده تا تفاوتی ایجاد شود...

یک رب مانده تا .....

 

 

 

راستی ساعت چند است؟

 

کلیک کنید 

 

نوشته شده در ساعت توسط بهروز(مخاطب خاموش)| |

سلام...

 

 

هزار تویـ فکـ ــــــر

بشنوید (فایل صوتی)

 

 

 

با تشکر از مرمر خاتون برای این متن زیبا

 

 

نوشته شده در ساعت توسط بهروز(مخاطب خاموش)| |

سلام...

 

دوست ندارم دنیای بلاگ نویسی خودم رو با این صحبت ها راه راه کنم...

اما

همین آقایی که امروز ورژن م.ق.و.اییش شده مضحکه ی عام و خاص...یه زمانی آرمان های خوبی واسه مردم همین م.م.ل.ک.ت داشت...

بی انصاف نباشم(شیم) که حرف های و آرزو هاش کمتر از چه گوارا و نلسون ماندلا و گاندی نبود...

بی انصاف نباشم(شیم) اوضاعی که اون برای تغییرش مصمم بود...مطلوب حال خیلی از ماها نبود...

بی انصاف نباشم(شیم) من جوون که الان با هر باد مخالفی همسو می شم و زیر پرچم یه "شعار" ممکنه سینه بزنم... باید حق بدم به خیلی از جوونا که نه یه ماه و یه سال و یه دهه..یه نصف عمر به پای یه سری ارزش وایسادن...

یادمون نره اگه خیلی از ماها نبودیم اما خیلی های دیگه که الان توپشون از بعضی چیزا پره بودن اون زمانی که مملکت ملتهب تر از هر وقت دیگه ای بودو جوونا دسته دسته سینه سرخ می شدن... یه زمانی که همین مردم دغدغه کم نداشتن اما پشت هم بودن...

شعار بود یا نبود...تبلیغ بود یا نبود به هر حال تو یه جنگی که اسمش جنگ با کل دنیا بود مردم تو کوچه ها اگه نا نداشتن واسه هم لبخند داشتن...

 

اگه الان وضعمون اینه...نذارم(یم) به حساب آرمان هایی که عملی نشد...

تقصیر خیلی از ماها نیست...

اگه الان وضعمون اینه نذارم(یم) به حساب حرف ها و سر تیتر هایی که هزار جور حکم من در آوردی ازش درمیاد و هرجا به صرفه باشه بولدتر و برجسته تر میشه... و اونجاهاش که یه زمانی ملتی رو براق می کرد..حالا رفته تو پاورقی.

یه زمانی یکی بود که مجاهد بود و مظهر شرف... حرف های خوبی ازش شنیدم(یم)

من رو حساب رفتار و شیلنگ تخته انداختن کسایی که اسمش رو سنگ کردن و زدن به سینشون...رو یه "آرمان" خط نمی زنم...

 

طرف حساب الان خودمم...اگه الان ناراضیم...اون چیزی که منو راضی می کنه چیه؟ آیا اکثریت رو راضی می کنه؟

اگه راضی می کنه... من برا همین اکثریت که تو خیابونا میبینمو با هاشون مراوده دارم و شونه به شونه شون دارم باهاشون زندگی می کنم...چی دارم؟ یه لبخند دریغ شده؟ یه جو انصاف تو معامله؟

اگه چیزی که اسمش جشن ملیه منو شاد نمی کنه... اما...۴ کلوم حرف حسابی که بخاطر باعث و بانی بزرگش بهش چسبیده.. حداقلش منو فکری می کنه...

من می خوام اول از همه یه سوزن به خودم بزنم...

دوم هم نداره...

حرفم همینجا تموم میشه.

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط بهروز(مخاطب خاموش)| |


Design By : Night Skin